غروبیه
...می نشستم روی آن صندلی راحتی و سرشار لذت ویلن "سارا چانگ" ٬زمزمه ی خدا می کردم:« این تنهایی سترگ٬این سرما و این مرگ را از من نگیر!»
بعد یکهو یاد برفهای "جمشیدیه" می کردم و نگاه خاکستری خود. می رفتم آن بالا. دستها٬پنهان...
*
می نشستم روی آن صندلی راحتی. قهوه ی گرم می نوشیدم و تماشای "شهر موشها"٬بسی لذیذتر! سیم تلفن٬ولو بر کف. همراه٬بر دردِ "سایلنت" دچار.
(این نوشته ناتمام است.)
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13:11  توسط هامون
