گریه در گریه .برف در خموشی
...غروب٬دختری در چهر به سان تو٬گذر کرد از حوالی ما.
*
حالا باز خواب تو را می بینم. تو و ـ این بارـ بوسه های بیکران٬که هیچ نشانی از معصومیت ندارند... هه! رهایم نمی کنی. نه؟
*
نوبرِ برفِ ما٬این غروب. این دلتنگی و بی رحمی تو. دوری ات خوش!
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 19:57  توسط هامون