تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - نفرت نامه(نه به آن غلظت!)

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

نفرت نامه(نه به آن غلظت!)

بزرگراه صدر. سرما. ترافیک. صدای"همایون". درد کمر...اندوه.

تو٬رفیق بودی؟...هه! که گاه و بیگاهِ نیمشبان٬پیامی روانه می کردی. یعنی:تنهایی...شمایان را چنان نیک شناخته ام و افسوس از آنکه فراموش می کنم رویگرداندن هاتان را!

تو رفیق بودی؟...چنانکه به مشغله ای نو راهی شدی٬فراموشت شد هرچه شبانه و دم به دم ها٬که پی افسانه می گشتی و حذر می دادم ات.

چه ساده ام من! چه بی اندیشه و بنیان!...تو ـ و نه تنها تو٬که رفیقان واژه و قهقهه ـ چنین کردند پسینِ هر سردی و درد را٬با من.

این بار٬من افسونت می کنم. چون روزگاری نزدیک...حالا٬پیش آ ! پیش آ و ملتمسانه "رفاقتی ساده" طلب کن! منِ پربغض٬تنهایی ام به!

                                                        *

پارک قیطریه. برف. هوای "دو نفره" (هه هه!). بر راهِ دور ات٬می مانم. بر زمزمه هایی شبیه همان نمایشها که بر صحنه می برید.

تو٬رفیق بودی؟...

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 20:57  توسط هامون