برای "عابد آذری"
نمی دانم این درنگ٬تا به کی ادامه می یابد. این مدارا٬که همانا خیانتی ست در حق او. یا من بسیار کودکانه می اندیشم ٬یا شمایان چاره در سکوت می بینید و ـ چون همیشه ـ علاج واقعه "بعد" از وقوع خواهید کرد...هه! کدام علاج؟...همگان ـ به دور از آرامش و امید ـ سویی می جویند از برای رهایی (بخوانید:فرار). یکی "بی خیالی" پیشه می کند ٬دیگری گویی از نودانش آموختگان "مُرتاضیسم" است. می خواهید پریشانحالی یک نفر٬موجب بی آبرویی نگردد. حال آنکه با این رویه(سکوت)٬دیگران را ـ دانسته و ناخواسته ـ سوی فنا راهنما می شوید...
دریغ! به هر هنگام که عزم تغییر و چاره ای درخور کنید٬دیر است. شیوه ای ستبر بجویید! که آسیب اکنون٬برابر روزگار نزدیکی که در پی خواهد آمد٬اندک است...بدانید:در حق او محبت نمی کنید. مهرتان٬ زمانی ست که بدانید روح او دچار مصائبی ست که تمیز خیر و شر٬نمی تواند.
درمانی بجویید! حتا اگر به همفکری بی ایمانید...پروردگار٬در نهاد یک یک ما٬قدرت اندیشه و جسارت نهاده...افسوس!
کات!
پ.ن: راستی! این "سبیل سالاری" از کجا و کی باب شد که دختران٬میان آنهمه قناعت٬ اینگونه شکفتند و...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:7  توسط هامون
