تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - مونولوگ

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

مونولوگ

مگه پناهم نبودی؟ جونم٬عمرم نبودی؟...داری با خدای خودت گپ میزنی و این موجودات چرک٬مغزم رو پرکردن. یعنی نمیفهمی یه چیزیمه؟ خسته م...باز٬جای توجه٬دورم رو پرِ آدم میکنی؟...

ببین! من حتا اگه ساز مخالفم رو برای اندیشه ی همه آدما کوک کرده باشم٬ یه انسانم. یه موجود کوچیک بی ارزش٬که بهرحال هست...حبسم میکنی با این آهنگای فرانسوی که حالشو ببرم؟...آخ که این "اجتماعی" بودنتون٬منو کشته! زمین باشه واسه خوشی تون!  اه!

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20:17  توسط هامون