حوصله ی خودم را هم ندارم
باز٬به سرم می زند. پس از هر عیش و منم ـ منم٬این آوار از نمی دانم کجای فراموشی٬سرمی رسد به طغیانی عظیم و می ربایدم ز هستی و آرام...درد می کشم. بغض می کنم. گاه٬آوازی نامفهوم سرمی دهم...
*
باید صبح بیاید. تنها شوم(مگر اکنون نیستم؟)...حالا٬فقط صفای این دلِ سیر گریستن را خوشامد می گویم...کسی٬به بر نیست.
کات!
پ.ن:«مردی که شب هنگام نزد زنش یا معشوقش بازمی گردد٬تمام دوهزار کلمه ی خود را بر زبان رانده است:بر سر سربازان٬دولتیان٬عامه یا زنان دیگر. اما زنی که در برابر او قرار دارد هنوز پنج هزار کلمه ی دوزخی دیگر برای گفتن دارد و امید به یافتن گوشی مهربان و منفعل.» (شیوا مقانلو - "کتاب هول")
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:12  توسط هامون
