تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - نگاشته،به هنگامه ی پنج بامداد

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

نگاشته،به هنگامه ی پنج بامداد

آرمیده/سطور هستی من به اعماقِ وجودت/ فریادم/اعتراض/که بیدار شوی/ ببینی چگونه می گریم ات. خفته/ آرام و ناز/ عزمِ تو ام من/ سایه ی عشق/ خوانده بر چشمهایت/ نازنین همه ی من.

 

کات!

پ.ن:«سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم/ دگر نمی شناسم تو ببَر که آشنایی»

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:14  توسط هامون