می نوشمت...
«بودم /همه شب/دیده به ره/ تا به سحرگه...ناگه چو پری خنده زنان آمدی از ره...غمها به سر آمد/ زنگ غم دوران/ از دل بزدودم...منتظرت بودم/ منتظرت بودم...»
درد دود و صدای «داریوش رفیعی» گم و گیجم...می آیی و می خواهی که «نرگس» را ببینم. خنده ام می گیرد. می گویی:«مگه همیشه ٬پوپک رو دوست نداشتی؟ مگه عاشق بازیش تو «آخر بازی» نبودی؟ »
دستم را می برم. لیمو ترش را روی قسمت بریده شده می گذارم...«مگه دیوونه شدی؟...» اصلا همه ی این ویرانی من٬تقصیر گرماست. وگرنه ٬من خوب خوب ام. سالم...
کات!
پ.ن: ...تا مرگ راهی نمانده. تمام است...تمام است...ت م ا م ا س ت ...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 10:6  توسط هامون
|
