آقای جویس! نمیاین شمع ها رو فوت کنین؟(3)
...سیگاری دیگر...سرفه. تب...
موها٬خیسِ آب و زدودن هراس و لرز٬از تن. بدون هیچ روبنده ای. هیچ حایلی.
که "دارینوش"٬حتا افسانه می نمود. چه رسد به...
رطوبت و دود. هق ـ هق و گذر آب روان میان "...." ها.
آه! چه می گویم؟...چه می گویم؟
*
"شاسوسا" برام یه کتاب میاره. میگه خانم جویس٬نوشته هاش رو تو "کپنهاگ" چاپ کرده...کتاب رو ازش میگیرم...
«آب داغ و بی لذت/ هوسی پر می کشد از شاخه ی ناامیدی/ نمی شناسم تان هیچ/ افسونش نکرده ام/ دریغ!»
*
میان تمام پتوهای خانه٬گم شده. روبنده٬ خیسِ عرق و اشک...تمام شدن سیگارم را بهانه می کنم و... می روم...می روم.
کات!
پ.ن:من میخوام همین کانال رو نگاه کنم. لطفا هی نزن این کانال- اون کانال!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:26  توسط هامون