نفس در شعر تو می کشم،ای "بامداد"...هنوز...
«اکنون٬دیگرباره شبی گذشت.
به نرمی از برِ من گذشت با تمامیِ لحظه هایش.
چونان باکره ی عشقی
که با همه انحناهای تن اش
از موی تا به ناخن
تن به نوازش دستی گرم رها کند٬
بانوی دراز گیسو را
در برکه یی که یک دَم از گردشِ ماهیِ خواب آشفته نشد
غوطه دادم.
*
به معشوقی می مانست٬چرا که
با احساسی از شرم در او خیره مانده بودم.
از روشنایی گریزان بود.
گفتم که سحرگاهان در برابرِ آفتاب اش بخواهم دید
و چراغ را کشتم.
چندان که آفتاب برآمد
چنان چون شبنمی
پریده بود.
"شاملوی جاودانه/آذر ۴۰"
کات!
پ.ن:
فرانی:این شعر رو با خونِت بخون!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:56  توسط هامون