تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - نامه

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

نامه

۱) امشب شدیدا باحوصله ام. تو حسابی رقصیده و شاد بوده ای و من ـ در قسمت «مردان» ـ به سکوت و سیگار٬گذران می کردم. حال که خفته ای٬بیدار ام و می نویسم و می خندم(؟).

۲)می گویم به موتورسوار نقش بر زمین٬نگاه نکن! دمی بعد٬جیغ می کشی.

۳)جدا گره کراوات من را آبدارچی اداره درست کرد؟

۴) من٬یک چیز نمی خورم: «بر» (به ضم «ب»).

۵) می خواهم با چند نفر از آنانی که «فکر قاشق زدن...» را می خوانند٬دیدار کنم. کی؟ کجا؟

 

کات!

پ.ن: ساعت سه و نیم بامداد. پی در پی قهوه می خورم٬با «۲۱ گرم».

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 19:7  توسط هامون  |