نیمروز بی پنجره
آسوده٬میهمان قهوه و سیگار٬خیالم راحتِ این و آن است. این گوشه ی تنهایی٬پرِ خاطرات تمام شده است. که در ذهن٬همه چیز انباشته و تلنبار...
آسودن یکی نزدیک ما٬به کنار همراه خویش. درمان اندیشه هایش٬سخت. اما ممکن.
آسودن دیگری میان "پایان نامه". چاره ی دردش٬نه ماییم.
*
سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم و سکوت را می بلعم...قهوه ی تلخ٬مرور بودن است... فردایم٬ از آن هیچ کدامتان! یکی ساکت جسارت آموخته٬در اندیشه ی سفر.
*
فرانی:چقدر این رنگ بهت میاد!
زویی:تو کی اومدی تو؟
فرانی:تیغ منو٬تو برداشتی باز؟
*
خوابم می برد...
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:40  توسط هامون