لولیتا
این مهمان ما٬نیامده٬خوابش برد. هه! چه جالب! چه عجیب! پسِ آنهمه انتظار و دلتنگی٬ماند سری بر بالین و چشمهایی فروبسته...چرا باید ناراحت شوم؟ می توانم با "شاسوسا" قهوه بخورم. یا حتا بروم سراغ آقای "سلینجر" و کمکش کنم تا پرده ی آبی ای را که تازه خریده٬نصب کنیم. اصلا می روم کتابی از خانم "جویس" به امانت می گیرم...
هه! من که می دانم همین جا روبروی این نرده ها می نشینم و به سرما زل می زنم. پس اینهمه امید بافی چرا؟...بله. از جایم تکان نمی خورم.
*
زویی:سرما خوردی؟
فرانی:آره.
زویی:لیمو شیرین میخوری یا نه؟
فرانی:فقط قهوه می خورم.
زویی:اونوقت به من میگی دیوونه.
*
پتو٬بالا و پایین می رود:نفس می کشد. نامرادِ نارفیق٬به یک تابلو می ماند...من٬نقاشی نمی دانم. آن قدر خودخواه شده ام که اصلا هیچ نمی دانم. هیچ نمی شناسم...چرا خوابم نمی آید؟
کات!
پ.ن:good bye my lover
good bye my friend
you have been the one for me
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:46  توسط هامون
