تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - از نو

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

از نو

سالهای نه چندان دور٬شبانه های پنج شنبه٬به دیدار می گذشت. به شادی٬برای شادی...گناه کیست اکنون٬که خانه نشین و پرسکوت شده ایم؟

**

فرانی:چقدر نازه! خیلی شبیته!

زویی:اتفاقا اصلا شبیه من نیست.

**

نمِ برف٬بر نوشته هم می نشیند. بر اینهمه حرف و ناتوانیِ بیان. راستی! تو آنهمه بغض را کجا وداع می گویی که من مبهوت این بارِ مانده در گلوی ام؟ شادمانیِ راستینت٬جلوه گرِ کدام خانه است؟ دردت٬ نام و نشان از کدام همدم می جوید؟

**

فرانی:چشماشو ببین! میشی یه...آره. به تو نرفته.

زویی:ای مرده شور اون حافظه و حست رو ببرن!

**

بخواب! بیداری٬آنِ تو نیست. روشنی و ظهور تو٬همراه آفتاب است. طعم تلخ شب نشینی٬چرا بر تو بچشانم؟

**

زویی:کی برگشتی "کپنهاگ"؟

فرانی:شیش هفته س.

زویی:می مونی؟

**

خنده ام می گیرد از ارتباط میان اینهمه وسیله ی همصحبتی٬با تنهایی. خنده ام می گیرد از شب های آدینه. از اصرار بر دگرگونی.

**

فرانی:بریم سینما!

زویی:با این بچه؟

**

...فغان و جامه دران ام آرزوست!

 

کات!

پ.ن:

should I be feeling guilty or let the judges frown? 'Cause I saw the end before we'd begun

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:38  توسط هامون