تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - خوشا به سعادتم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

خوشا به سعادتم!

انتها٬سرنوشت هر چه باشد٬سعادتی نیست. دلیل٬نمی دانم از عدم لیاقت است یا که علتی دارد از جنس شب زنده داری ها و بی تابی های مفرط.

**

می خندی. نمی دانم از ته دل است یا که اجرای قهارانه ی یک بازیگر...به هر روی٬دلنشین است. یاد معصومیت های از دست رفته می افتم. یاد باران و بوسه...حرف می زنم اش. می شکافم اش.من٬ شهره ی کنجکاوی٬ساعت ها نگاهی پرسشگر روانه می کنم و لبخندی عمیق به دست می آورم. کجاست این اندوهِ نهان؟

**

فرانی:پس٬این شد مال تو.

زویی:حسودیت میشه؟

فرانی:نه.

زویی:انتظار داشتی به تو تقدیم بشه؟

فرانی:چی؟ یک لباس زنانه؟

**

فرو می افتد آن آبیِ نگاهدارنده ی سپیدی. پسِ بسته شدن پلک ها٬سکوت است و هذیان روح. آغاز نوشته ای دیگر رقم می خورد. تب٬افزون...

- بمیرم!

 

کات!

پ.ن: صدا. صدا٬بر شبانه و جان٬چون نسیم٬چون لبخندی آشنا می نشیند. حیف از "فروغ" و حیف از...

"نشانی ها"٬یادبود زخمه های شیرین دهه ی هفتاد... 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 15:53  توسط هامون