تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - شاید بهاری دیگر...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

شاید بهاری دیگر...

نه. به صراحت٬زمزمه ات می کنم:امیدی نیست. سرد و پُراندوه٬چاره یا در احوال من است یا که ظهور مجالی نو.

مرا ببخش! قاعده را که ندانی٬می شود همین شبها. می شود همین تنهایی عمیق.

نگاهت می کنم و می دانم جاریِ راه و خواسته ات٬نبوده ام. دنیای این دیوانگی٬نه اینجاست. پیِ گزیر که بدوم٬باز٬همین حدیث است و همین خانه. مرا ببخش! پرواز و نیاز و اشک٬همه٬بهانه ای بود برای پل زدن. برای نگاهی کوتاه.

هق ـ هق ای کاش مهلتی می داد٬برای زیستن میان همین حقیقت. میان تو و دیگران...یاد تو٬ پرِ ستاره و بوسه. پرِ بهار. حالا هم٬گذری در توان نیست. نظاره گرِ نامرادیِ خویش بر تو٬به تلفیق دود و زمان٬ یگانگی را از خاطر می برم.

آنهمه غزل و شکوفه٬مال تو بود...خدا را٬خدا را٬پایان من اینجا نبود! بی تقصیرِ اینهمه دگرگونی ام. حیرانِ زمانه ای٬بی گوش شنوا. بی بخشش. بی دل ـ دل.

دیوارهای قد به آسمان٬نگارندگانِ سطورِ بدرود٬بی درنگ سوی بالا پرمی کشند. من٬نفس و همگریه٬ از تو می جستم. چشمانم٬بیقرار بیقراری ات بود...

گوشه ی دلم! آسودگی کن٬بی فریادِ من!

 

کات!

پ.ن:روایت زنی٬که ویران از "روتینیسم"٬تشنه ی یک محبت ساده است:"به همین سادگی".

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:5  توسط هامون