تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - ...جز آتشی به منزل

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

...جز آتشی به منزل

این است بامداد من. جانم٬گوش است و غروب٬نالانِ سکوت و هیچ انگاری ام.

این است ازل. گویی به خواب٬جاودانه رویای طلب شده در اینهمه سال و ماه می بینم. آبیان٬قدمی می نهند به منت. پنهان گرِ شرمساری٬نیم من. درود اشک٬نثار این خوانش! هی نامردمان!

«اکنون مرا به قربانگاه می برند

گوش کنید ای شمایان

در منظری که به تماشا نشسته اید و

در شماره

حماقت هایتان

از گناهان ناکرده ی من

افزون تر است.

با شما

هرگز

مرا پیوندی نبوده است!» (۱)

 

کات!

(۱):شاملوی جاودانه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:16  توسط هامون