تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - به یاد نشانی نزدیک

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

به یاد نشانی نزدیک

ظلمات. مرگ. بی کسی...چلچراغ و شور٬ناز و نیاز٬میان پرده پوش و آب روان٬گم می شوند. مرا اما در گوش٬نوایی زنده نگاه می دارد.

*

دورم٬شلوغ انسان است. شلوغ حرف...فقر هوس٬غوغا می کند. می چرخم بیهوش.پرسه ی آه ام٬ به آسمان. کسی بشنود مرا! شعری ام بخواند! چله نشینِ لالایی گون آلاله٬نقاب برمی دارم به رخ گشایی اشک. ترحم ات بنما! شوخ و شنگ٬آنِ روزگارِ ربوده به باد!

*

شب روشن٬سویی ناآشنا می خوانَدَم. بگذار خوابشان ببرد این مکرر گویان دور ز من! بگذار چشم نمناک٬صبور این و آن باشد! تا بخوانی "سپیده" ای دیگر٬روانم٬جانم خواهد کشت. خواهد برد...

 

کات! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:20  توسط هامون