تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - شوزی بنه بر دل!

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

شوزی بنه بر دل!

۱)...هی به گذشته دل میدهم و از این خود ویرانی٬باکم نیست. این حال٬این امروز٬دیگر خاطره نخواهد شد. تنها٬مگر یادی:« من و تو٬ روزی ـ روزگاری ٬به کنار هم بودیم.» همین!

همگان از من و خاطره بریده اند. چه نیک می زیند!

۲)دوستانی هستند سبز...نمی بینمشان . و لیک٬ در این روزها ـ در این شهر ـ ٬مهربانی نابشان  عجیب ستودنی ست(...و من باور میکنم).

۳)بپذیر! روزگار کرشمه نیست. خوش صورتی هم٬به جای خود.

هی! من٬پر زخم ام.

۴)موهای لختت را از پشت می بندی. سیگاری می گیرانی: حال همه ی ما خوب است!

۵) دیر وقت است. میدانی که!

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 8:32  توسط هامون  |