تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - خاطره ی آشنایان حتا،نه!

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

خاطره ی آشنایان حتا،نه!

می فهمم. می بینم:با همه وجودت٬دست می بری به آفرینش شور. به نشاندن لبخند. و تا آنجا پیش می آیی که خدایم را فغانی سر دهم:«چرا بر گذرِ تندِ این احوال٬آگاه ام؟»

آری. تو دریافتی که دیگر مرا امید و توانی نیست. از اینرو٬به موقع٬فضایی دیگرگونه پدیدآوردی٬به افزودن صبر. به تعویقِ یادآوردِ هرچه تیرگی.

به خواب٬آسوده ترینِ مخلوقاتی و شب٬نیم شب٬سرآغازِ بغض های نانبشته بر جامه ی غریب و حقیر دنیاست...هدیتِ بی خبری را تا به آفتاب٬پایان مده! اکنون٬آغاز دلواپسی ست.

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:0  توسط هامون