خاطره ی آشنایان حتا،نه!
می فهمم. می بینم:با همه وجودت٬دست می بری به آفرینش شور. به نشاندن لبخند. و تا آنجا پیش می آیی که خدایم را فغانی سر دهم:«چرا بر گذرِ تندِ این احوال٬آگاه ام؟»
آری. تو دریافتی که دیگر مرا امید و توانی نیست. از اینرو٬به موقع٬فضایی دیگرگونه پدیدآوردی٬به افزودن صبر. به تعویقِ یادآوردِ هرچه تیرگی.
به خواب٬آسوده ترینِ مخلوقاتی و شب٬نیم شب٬سرآغازِ بغض های نانبشته بر جامه ی غریب و حقیر دنیاست...هدیتِ بی خبری را تا به آفتاب٬پایان مده! اکنون٬آغاز دلواپسی ست.
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:0  توسط هامون
