تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - شاید بهاری دیگر...(2)

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

شاید بهاری دیگر...(2)

در اوج هرچه ضدعاشقانه و نفرین نامه٬ایجابِ احوال من٬گفتگویی ست تک نفره. دل ـ دلی که چندان درخور اعتنا نبود...و حالا٬به هنگامه ی افسون تنهایی٬این ذهنِ نابلد٬می کاود و می جوید "هست"ی را که "نیست" شد. هرچند این وارونگی و هجرت٬موجب جاودانگی خاطره است. اما٬ظرف من٬تاب حدی چنین ندارد.

*

می دانی؟حسرت همراهی در جاده ی تارِ "بهشت زهرا" چون خوره ای٬بر اندیشه ی مغشوش چنگ می زند. دیگر٬اشک تو هم٬رفت با باد. غروری ماند به وجود خسته مان. نه کوتاه می آییم٬نه بدرود می دانیم.

*

خاطرت هست؟ بهانه ی آغاز این آشوب ها٬یک یادنامه ی ساده بود. چند خط اندوه٬برای عزیزترین کست...بگذار پلید باشم! بگذار بی خبرِ دیروز و فردا٬چشم پوشیده از خبط و کودکی٬بدوم و ترا مشتاق نیابم!...بگذار به بر٬تو باشی و آنگاه بیهودگی اینهمه آمدوشد را دریابم!

*

تمام نصایح(هه!)٬بوی قاعده و هزاره ی سوم می داد. به هراس آینده ای تیره٬پای خِرَد به میان آمد و بخت٬رخت بربست.

به شوق یک "دوستت دارم" بی واسطه٬خواب را به شبی دیگر وامی نهم. ما٬از آنِ هیچ یک! یک هماغوشی ساده٬باشد آوارِ همه روزگارِ حسابگری! یک شب بهاری٬بمان و بچش حرفی و بغضی از جنس من! از آنهمه نفس٬یک هم نگاهیِ بی خبر٬مرا بس!

*

عق می زنم(ببخشید!). دهانم٬روی فرشِ پُرگَرد٬بسته می ماند...به یاد کودکانه و دغدغه هایی از جنس شب٬بازگرد!...گردونِ بی من٬خاطره مان افزون کند. باورکن جز این٬افسوسی به دل نیست! تو بر کنار روزمرگی و من به بالینی دیگر٬با چشمانی بی خواب٬زنده می کنیم روزهای نازنین را.

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:35  توسط هامون