بخش "ر"
**
یک بیمارستان...دیدی چه آمد بر سرمان؟ ترا چندبار گفتم که ما از گونه ی اینان نیستیم؟ چقدر فریاد کردم که روحمان زایل می گردد؟
**
یک نفر با لباس سفید می آید. به اشک من لبخندی ترحم آمیز می زند. می دانم دلش می سوزد... سه قرص صورتی٬یک سفید. دست روی پیشانی ام می گذارد. شعری گنگ برایش می خوانم. باز٬لبخند می زند. رو می گردانم سوی پنجره. برف نو٬نشسته بر شاخه ها. غریبیِ آفتاب...دیدی چه آمد بر سرمان؟
**
عاقبت را٬من و این عقل معاش٬آگاه بودیم. چرا کسی باور نکرد؟ چرا طرد شده بودیم؟...حالا٬ دلواپسی و ناله ی هیچکس را نمی خواهم. من و نیاز٬به روزگاری که این ورطه ی تلخ می دیدیم٬اهل چشم براهی بودیم...اکنون٬هرکدام٬اندکی از فضای این آرام گاه را گرفته ایم...این کاش بروند تا به همیشه٬ آنها که در رنج غریب٬به تمسخر می نشستند و حالا٬امید بهبودی مان می دهند! حوصله شان را ندارم! تا دیروز گمان می کردند اینهمه تنهایی و ناهمگونی٬نمایشی بیش نیست.
**
آه! مرا بیهوش کنید با دارویی قوی٬به ساعات دیدار و ملاقات!
کات!
