زندان
امشب٬حسابی از خجالت خودم درآمدم. پس از یک دل سیر بارش٬پای زجرهای "علی سنتوری" می نشینم. نا ندارم. توان ندارم. خشک٬گوشه ای دراز می کشم و در حسرت سپیده و خواب٬به تلویزیون خیره می شوم. درد کمر آزار می دهد. هی به بدن کش و قوس می دهم. ساعت استراحت٬بیداری٬ خوشی٬درد٬همه چیز و همه کار٬به هم ریخته. بدل شده ام به موجود منفعل سراپا معترض. انسانی که در پذیرش رنج٬دیگر بی حساب عمل می کند.
*
کافی ست! به واسطه ی من٬بیش از حد معمول و معقول٬تحمل درد کردی. بس است! روزهای دوباره ی تنهایی٬از من انسانی شاکر خواهد ساخت. انگار آن روزهای تلخ٬از خاطرم رفته. گویی نمی دانم ـ یا خود را به نافهمی می زنم ـ که تو٬این "همچون دیگران نبودن و نیندیشیدن و نزیستن" را پذیرفتی و خرده ای نگرفتی.
*
باید رفت. باید برید رشته ای که قدرش نمی دانم!
امان از زوال! امان از خاطره!...من هنوز کودک تر از آنم که زیر بار مسئولیتها شانه خالی نکنم.
*
سه و نیم بامداد.
کات!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 16:45  توسط هامون
