تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - دلم داره جون می کنه

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

دلم داره جون می کنه

زویی:بیا...اینو بخور!...دکتر گفت چن وقت دیگه خوب خوب میشی.

فرانی:هه!

زویی:تا عید مرخص میشی.

فرانی:اون سیگار منو بده!

زویی:چند تا موسیقی خوب برات آوردم.

فرانی:نمی خوام. سیگارمو بده!

زویی:نگا کن! اون آبیه رو بخاطر تو...

فرانی:میدی اون سیگارِ کوفتی رو یا خودم برم بردارم؟

*

زویی:دکتر! مث یه معتاد که خماره٬شبا تو خودش جمع میشه و گریه میکنه.

دکتر:چیزی هم مصرف میکنه؟

زویی:نمیدونم...نه...یعنی من که ندیدم.

*

فرانی:میخوام ازت خلاص شم٬دکتر!

دکتر:چرا؟

فرانی:چون مث بقیه حرف میزنی. مث بقیه فکر میکنی.

*

زویی:هم منو رنج میدی٬هم خودتو.

فرانی:میتونی دیگه نیای دیدنم.

زویی:میخوای منو هم مث بقیه٬ممنوع ملاقات کنی؟

*

زویی:چطوری؟

فرانی:عالی!

زویی:خوشحالم...میخوای برات یه کوچولو شعر بخونم؟

فرانی:نه...میخوام برقصم.

زویی:چی؟...چه رقصی؟

فرانی:تکنو. بلدی؟

*

همه چیز را تار می بینم. مگر اشک...

 

کات!

پ.ن:استاد "مهرجویی"! نفرین و نفرین!...همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 0:59  توسط هامون