صدای تلویزیون را کم کنید!
براستی این حس٬این گریز٬ از کجا می آید؟ دمی که می گذرد٬نه حوصله ی «آدمی» را دارم٬نه زندگی.
در آینه ی دستشویی می نگرم. اسلحه را روی شقیقه می گذارم. خنده و گریه ی آمیخته٬نشان از یکی رهایی جدای از مرگ دارد...مبادا همسایه ها بیدار شوند. آنانی که برایشان حقوقی بیش از خویش قایل بودم.
* * *
دارم دیوانه می شوم. نمی توانم بخوابم...میم٬به همه چیز و همه کس می اندیشد٬مگر من (حسادت: گناهی کبیره). تحلیل «هفت» را با چنان صدای بلندی دنبال می کند که شبانه ام٬روی آرام نمی بیند... صدای خروج یخ از یخساز. آستانه ی کوتاه عصبیت.برهنگی و سرمای تابستان. بانو. لباسی تیره. خانه های پوشالی. و حرفی٬سخنی٬وجودی که حضور خارجی ندارد: عشق.
«بهار دلکش»٬ نیامده٬عزم کجا کرد که من ـ بیدار٬و نه خفته ـ بجای ماندم از درد و پریشانی. ها؟
کات!