چه دنیای رو به زوالی دارم...
آب و عطش درهم می آمیزند. سایشِ پنجه ها بر کاشیِ سربی. نجوا و فریادی خاموش. بغض٬چاره ای برای فرار از یکی شدن...
آب و "آبی" و عطش. ناله. ناله. درد و روشنی٬در هنگامه ای بی پنجره.
*
بهانه می گیرد. بی بهانه می گرید. پیِ مرهم٬اینجا و آنجا دور می زند. به من که می رسد٬ لبخندِ نمایش گون را روانه می کند. می داند که ما٬گرفتار همان "کابوس شوم"٬در نبودِ طعنه ها و زخم زبان ها٬بیشتر تاب می آوریم.
*
خیسِ پیوند٬مرور گونه٬شانه بر شانه ی نفرت می زند و فرومی ریزد.
«پنجه ی سردِ باد در اندیشه ی گزندی نیست
من اما هراسان ام:
گویی بانوی سیه جامه
فاجعه را
پیشاپیش
بر بامِ خانه می گرید.
و پنجه ی بی خیالِ باد
در این انبانِ خالی
در جست و جوی چیزی ست.»(۱)
کات!
(۱):شاملوی جاودانه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:57  توسط هامون
