مادر! درک کن!
وای٬وای٬وای! تمام٬از من می خواهی تداوم رابطه و آمدوشد با اطرافیان را. باورکن نا ندارم! ذهن٬ مختلِ هرچه فکر نامراد شده. تا این خستگی٬بارِ سنگینش از روح خسته و تنها بردارد...چَشم!
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 1:3  توسط هامون
