هیچ که هیچ
پسِ پرده های نامهربانی٬یکی پریچهر سرکی می کشد بر احوالمان.
مجال بازگویِ اندوه نمی دهد...می رود.
*
گفتمش چه توفیر٬که دیوانه باشی٬یا نه؟ از آن ما باش شبگریه و سپیدی را!
*
رویت تمنا٬بر قامت انسانی که رویش به ما نبود. جامه ی هماغوشی به تن و پرهیزکاری٬به روح...همین آشفته نگاری ها٬نشانِ اوست. توبه و ناتوانی٬توأمانِ روز و شب٬طلبِ آتششان عاشق اند.
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:30  توسط هامون
