تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - آواز و سرگیجه

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

آواز و سرگیجه

بالا٬حایل شرمگاه و به بالا٬چهره پوشی سپید٬که ما را از تماشا دور می کند و به راهی نو می خواند. "آبی"٬بر اش می نشیند و نه به نقشِ ایمن. که زلالی و کام٬نمی باید به عیانِ نگاهِ تو باشند.

**

بوی بهارنارنج. عطر گریه...گویی همه دنیا٬نفس تو را گوش سپرده اند. شرم. که پایانش٬حدیث تکرر است و ربودنِ تقدس. پیش نیا! پیش تر نیا!

**

قهوه ی تلخ. قهوه ایِ تلخ. با آن حضور کوچک٬ما را بیزارِ صبحدم می کند.

چیست این نغمه ها مگر٬که تو٬سوی آتش می گزینی؟ رخساره بر دعا ببند تا که لااقل همین یک بار٬ آسمانِ حوالیِ درد٬مهتاب نباشد! تو از رؤیت می ترسی و می نوشانی ام٬تلخِ تلخ.

**

دستم به خدا نمی رسد. در قطراتِ عجول٬نفس می کشم. در تاریک ـ غاری قریب٬یکی(ای کاش!) ناآشنا٬بالا می رفت از باکره ترینِ صخره ها.

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:47  توسط هامون