تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - بازگوی!

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

بازگوی!

مرز جنون٬همین جاست. همین سردرگمی های خودخواسته. همین انفعال و تنهایی. توانِ نجات٬در من نیست. که هی فرومی روم در روزگار قحطیِ لبخند.

نجاتم دهید!

 

کات!

پ.ن:در بی خبری٬غربت٬تنهایی٬یک چیز برای چند دقیقه آرام و افسونم می کند:تماس همراهان شانزده روزه در نیروگاه "پرند".

بازمی گردم به بی کسی...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:47  توسط هامون