تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - واپسین میلاد

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

واپسین میلاد

ولو. افتاده. خراب...اتاق سرد و شلوغ. قهوه. دفتری از "بامداد". کتابخانه. تلفن...و صدایی پر از تنهایی: «توی شبات ستاره نیست...»

ولو. ضعف. (کی آمدی؟)

می آیی بالای سرم. ترسیده ای انگار. صدایم می زنی. دوباره...شانه ام را ـ آرام ـ تکان می دهی.

- چیکار میکنی با خودت؟

چشمهایم را٬سرخ٬آرام بازمی کنم. به پهلو می غلتم. چشمم به کفشهایت می افتد. و به هدیه.

گیج٬پیِ فنجان قهوه ام می گردم که اینروزها ـ بی آنکه یکبار تمیزش کنم ـ کنار خواب آلودگی ام سرمی کند.

سرفه می کنم. می نشینی...نگران هجرتی بی بازگشت٬دست بر سینه ام٬تپشهای نامأنوس را ـ انگار ـ شماره می کنی.

من حالم خوب نیست. دستم به صورتت نمی رسد...تمام قوایم در لبخندی سرد٬پدیدار می شود... چشم می بندم و می روم.

****

شب. تار می بینم.

سیگاری می گیرانی و ورق می زنی...

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 17:26  توسط هامون