ساندویچ "بهاران"
پس از آن خانه نشینیِ مرگ گون٬پای در خیابان٬نمِ باران را شاد می شوم. خسته ی آدمیانِ بی صبر٬ می روم به راهی نزدیک. حس می کنم آرامش٬بازمی گردد...
دریغ! بازگشت٬تکرارِ حدیثِ ساعاتِ پیش است...گوشه ای کز می کنم و گُرگرفته٬خود را به نیستی ها می سپارم.
این بار انگار٬شوخ طبعیِ درد هم٬خفته. تمام ام. کجایی باران؟
کات!
پ.ن:۱)چاره در "مرگ"...
۲)آرزو...آرزو...تمامشان یک خصیصه ی نامراد دارند:دست نیافتنی.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:30  توسط هامون
