ولی عصر. حد فاصل "چهارم گاندی" و "میرداماد"
قناعت٬خصیصه ای ست نیک. اما من نمی دانم این رنجِ زمینی٬این خفت٬به کدام امید٬به آرزویِ کدام سپیدی روی می دهد؟ تنها٬می توانم خود را اینگونه قانع کنم که اینان٬خوگرفته اند. چون همدمی و عادت من٬به تنهایی.
چهره ها٬عبوس. واکنشها٬بی درنگ و احساسی. فریاد. بوق.ناسزا. حضور و تجمیع مدرنیته در دیاری که آغشته به فرهنگ نو (حتا نکوهیده)ی هزاره ی سوم نیست. به هرحال٬تنها مثال نقض این قناعت٬ سقوط آستانه ی صبر و فرهنگ اجتماعی به نازل ترین حد خویش است. چه بهتر که از قناعت می کاستیم و به صبر می افزودیم. این دیگرستیزی٬این جدل٬پایانِ حقیقتی ست به نام زندگی(لطفا با گزاره ی " یا گرگ باش٬بدر! یا..." اشتباه نکنید!! که البته درصورت انتخاب میان این نصیحت "روسو" و نیستی٬ بی شک دومی را خواهم گزید)...ورنه٬راه رفتن و نفس کشیدن٬از هر جانداری برمی آید.
*
گرسنه و کلافه٬به کافه ی محبوبم می رسم. تنها مشتری...خوشحال می شوم:باز٬فرار کردم.
کات!
