تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - غیرقابل چاپ

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

غیرقابل چاپ

خداحافظ!

پس ـ پس می برم این سایه ی شوم را از برِتان...حتا سرفه های پیاپی که گرگرفتگی ام را بیشتر می کند٬مانع این بدرود نخواهد شد...خداحافظ!

روز قبل ـ به هنگام وداع با سبزینه و آفتاب ـ یک نفر سراغی گرفت:دو دقیقه و چهل و شش ثانیه. می خندیدم و می خندید و گفتم که نوشته ها را چندان جدی نگیرد. دریغ آنکه فکر می کرد شکایت و رنج٬ از نسوان می برم!!! که من٬دیری ست موجب رنج نزدیکان ـ زن و مرد ـ ام.

*

خداحافظ!

برهنه٬کنار قابهای بی خاطره٬دست می برم سوی آخرین جرعه ها.

راستی! در تصویر آخر٬همه ی آنها را که ـ به بهانه ی تک اندیشی ـ مرا متهم می کردند٬سپاس گفته ام.

*

سلام!

صمیمانه و شرمسار٬عذرخواهی می کنم:هیچ کدامتان را به خاطر نمی آورم. اکنون هم وقت تنگ است. بازشناسی٬باشد برای بهشت!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

الیزا:نوشته های من و تو٬تنها یک مخاطب داره.

ژیل:آرزو می کنم زودتر از تو بمیرم!

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:54  توسط هامون