تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - توهم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

توهم

تو از عشق بیزاری و من ز تو٬بیزارتر                                                                                             تو از هست پرباری و من زتو٬پربارتر

*

یادبود.جمع. گریه.آرامش...دوام کمی می آورم و پی بهانه٬ترک آشنایان می کنم.

گرفتار هذیانی نو و بحرانی موقت:موها نمی باید کوتاه شوند. ابروها٬کلفت. ناخن ها٬بی زیور. هاله و سماع. "هدایت" دیگری...نمی دانم بخندم یا بگریم بر این اوصاف و عوالم پوچ. هرکس توبره ای از "شرق" برمی دارد و به ظن خویش٬کمال می یابد...گمراهی. ویرانی من٬آنگاه به اوج می رسد که صحبت از چشم سوم و چاکراه و...(هه هه!)می شود. (حدیث مخالفت نیست. اما...)وجود ناحیه های روشن در ابرو و کف دست. هذیان پنداری از عرفان و انرژی. ممارست. یوگا.

من و تحمل ناچیزم٬اهل بازی های زودگذر نیستیم.

ریاضت. دو قاشق ماست٬یک کاسه آب و نان خشک. زمزمه های ناصواب٬پی هم می آیند...عوالم دیگر. فراق.پیر.عرفان.فرزند شاعر. ازدواج:سلوک.

خدای آب! گمراهی مرا ببخش!حقیقتی بنما٬جاودان٬بر همگان!...بگذریم!

*

حالا که حوصله تان بیرون از این حوصله است٬مرا با خلوت و سیگار٬بگذارید و پی تهی ترینِ حقایق پیش بروید. تشنه بمانید! (بیچاره بودا! بیچاره علی!)

 

کات!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:21  توسط هامون