تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - "جناب"

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

"جناب"

این همدم و همراه ما٬هیچگاه در عمر نودوهفت ساله تان٬به دیدار و آشنایی نیامده بود. اما در پنجشنبه ی زمستانی٬به رسم همدلی با آشنایان من٬سوی یادبود و بدرقه تان آمد.نشست٬درست روبروی تصویرتان. چه آشنا بودید برایش!چه صمیمی! یکدل و پاک...ملتهب شد. از درون گریست...و حالا٬پر از افسوس و دریغِ دیداری کوتاه...می لرزد. یادتان می کند. با احترامی جاودان به مرام و نشانتان.

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:29  توسط هامون