تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - تا اطلاع ثانوی

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

تا اطلاع ثانوی

درنگ٬جایز است. عبور از زیستن و نفس؟ بی تفاوتی به سکوت ما؟...راهِ گذر ـ این بار ـ اگر آسمان است و هنوز جاذبه ای به کار٬خیال و ملالی نیست اگر سنگفرشِ پرازدحام ترین خیابان این شهر٬آغشته به پَر شود!

این حرفها٬این رفتارها دیگر کدام است؟ سپردن عطر و زمزمه به باد٬سوی دیاری که بی شک از دیدار خدای دورتر است.

واژگان٬به که گزیده و بی هیاهو٬حدیث رنج بازگویند. ورنه٬چون دیگر دوپایان٬شعر و نفسمان نیز هیچ است٬مگر روزمرگی. اندیشه ی ناب٬تاب می آورد جسم را. زمان و زمین را...مبلغان خوراک شکم٬دختر بچه ای را دستاویز کرده اند. بخند بر نگاهش! بنویس..."شراب و بوسه"٬به این حال٬نه طلب ماست.

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:57  توسط هامون