پاورقیهای یک عاصی پرامید(بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست!)
...من در اینجا زندگی می کنم. من اینجا را دوست ندارم. من٬گرمی هوا و سردی آدمیان را دوست ندارم. من اشکهایم را پاک می کنم. (آنقدر من ـ من می کنم تا یا حوصله ی شما سربرود٬یا خوابم ببرد.)
چند وقت است دست مرا نگرفته ای؟ چند وقت است ترا نبوییده ام؟...هی! نگاه کن! من٬برخاسته ام. دوباره. از یکی پی و بنیان هیچ. از درد...
تو کجایی؟ تو کجایی؟...اینروزها ـ که محتاج ترینم٬که ویران ام ـ ٬تو کجایی؟ دلت کجاست؟
* *
خداحافظ!...هه! می بینی؟ من٬ پر صبرم. پر زندگی...
خداحافظ! بر شوریدگی و سکوت من٬غبطه خور!...ترا به هیچ نمی کشانم٬ حتی حسادت. ولیک٬در تجربه ی «بی منی» ٬«نبودن» را خواهی دید.
خداحافظ! افسون! رنج! غربت!...
من٬ زندگی خواهم کرد.
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 13:29  توسط هامون
|