تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - خداحافظ(2)

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

خداحافظ(2)

زویی:چشماتو باز نکنیا!...چه حسی اومد؟

فرانی:بن بست.

زویی:یعنی چی؟

فرانی:فکر نکنم نیازی به ترجمه باشه.

زویی:حالا چرا خُلقت تنگ میشه؟

فرانی:از بازی بدم میاد!

زویی:کدوم بازی؟

فرانی:دیرت نشه؟

زویی:میرم کم کم.

*

فرانی:بوی خون میاد.

زویی:جدآ؟

فرانی:آره...چقدر طولش میدی!

زویی:کوچولو! نق نزن!

فرانی:من میرم بیرون. زود میام.

*

فرانی:میشه یه خورده تنهام بذاری؟

زویی:نه. اومدم اثبات کنم.

فرانی:چی رو؟

زویی:سالم بودنم رو.

فرانی:الان؟

*

زویی:این رنگ بهم میاد؟

فرانی:خیلی!جون میدی واسه...

زویی:خفه شو لطفآ!

*

زویی:آی ی...

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 2:43  توسط هامون