تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - دوقدم مانده به صبح

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

دوقدم مانده به صبح

روایت "داوود رشیدی" از اوضاع کنونی تئاتر

«یه روز یه گاریچی داشته تو راه میرفته...با خودش میگه:«عجب هوای گرمیه! تا حالا هیچوقت هوا به این گرمی ندیده بودم.» اسبش میگه:«منم همینطور!» گاریچی ـ متعجب ـ میگه:«تا حالا اسبی ندیده بودم که حرف بزنه.» گاری میگه:«منم همینطور!»

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 1:44  توسط هامون