جان من! عزیز من! نخون! پشیمون می شیا!
عجیب شبانه ای! دوریت را کم کم تاب می آورم و در انسان و نغمه و نسیم گم می شوم. می مانی و آشکار٬سرآغاز جنگ ای. می روی و نهان٬ جنگ بی پایان را فرمان می رانی. پس چه کنم؟ کجا منزل کنم؟...این جزیره ی دورافتاده که تمام اندک ساکنینش هم جنس و هم اندیشه ی من اند٬کجاست؟
* * *
به نوشیدن آب آلبالوی طبیعی و درد گلو و گردن می ماند. تپه های ویران و پرغبار و صدای از پای انداختن دیگری٬پی در پی. انگشت شست پای راست بی حس شده. برو! وعده ی ما٬غروب به وقت دوزخ! لباسهای تابستانی ات را تن کن! مبادا رخنه ی هذیان و تماشای گریه را بر بازگشت دلالت کنی! برو! برو و تماشا نکن!
* * *
ده و شانزده دقیقه ی شامگاه گرینویچ. شکوه چرا؟ که خدای اگر از سفر فراموشی بازگردد٬ آش و کاسه ی ما را تغییری نیست...چه ویرانی تلخی! تهنیت باشد برای شب هفت! بخدا که همراهی٬جان مایه ام بود! اما...
کات!
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 22:33  توسط هامون
|