اقتدار(4)
این اتاق سرد را دوست دارم. پناهِ رهایی از شادمانیِ آشنایان. پرِ خاطره ی روزهای کودکی٬می خندند و به ناهمگونی(بخوانید:غیرطبیعی بودن!) خویش بیشتر پی می برم...همچنان٬استوارم و هیچکس را مجازِ آگاهی از احوال درون نمی یابم.
فنجان قهوه و زمزمه هامان که نرسید. تنها٬یادداشت هایی پرِ فریاد. پرِ "می فهمی چه می گویم؟".
*
این اتاق سرد را چقدر دوست دارم!...می دانستی تعطیلاتِ خالی از گفتگو در راه است؟
*
فرانی:سیگارم تموم شده.
زویی:میریم یه قدمی میزنیم٬هرچی هم بخوای٬میگیریم.
فرانی:شناسنامه ی منو تو برداشتی؟
زویی:بلند شو بریم دیگه!
کات!
پ.ن:کار دل/نخونی/تمومه/عزیزم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:45  توسط هامون
