اقتدار(6)
اشکی نو٬بر صورت گرم...زیستن ـ انگار ـ یک بازی است و ما٬بی رعایت قواعد٬زور می زنیم برای ماندن... خوابِ تو٬آنِ من و سبز ـ بیداریهای من٬آنِ ندیدنت. نشنیدنت...درد را عیان ات نمی کنم. تنها٬شادمانی های آفتابی را بر رؤیت نگاهت می نشانم ٬تا ندانی:همراهیِ انسانی مستاصل٬سخت اما شدنی ست.
*
تصاویر٬مرده. سبز...و یگانه ای که نفس می طلبد را محل و مجالی نیست. هی بر زمان این بازی شوم می افزایم و از پایانش بیزارم!
*
دوری و زمزمه ی منِ من٬هیچ آرامشی نداشت.
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:27  توسط هامون
