اقتدار(7)
همه٬توی حیاط بودن. رفتم طرفش. یقه ی پیرهن حریر مشکی شو گرفتم و گفتم:«یه هو حس بیهودگی بهم دست داد...مریض شدم بخدا!» دستشو روی ته ریشم کشید و گفت:«یه خورده برو عقب!»دستم رو از روی یقه٬سُردادم پایین. اخم کرد. گفتم:«جدآ این پیرهنو سپهر برات خریده؟» گفت:«از فرانسه آورده.»
*
پیرهن مشکیِ چروک و مچاله...
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 4:31  توسط هامون