تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - نه! اشتباه نکرده ام.

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

نه! اشتباه نکرده ام.

می دانی فرق هجرت با ماندن چیست؟ هجرت٬حسی ست روراست که به هیچ روی دروغ نمی گوید و وعده ی واهی نمی دهد. چه٬ماندن امید بیهوده می دهد و آنچنان آرام رسوخ می کند که در انتها٬خود را مرده می یابی...

و من آنروز از پایان فراق شادمان ام که بدانم مردمان٬ماندنمان را مزاحم نیستند. که لااقل در هنگامه های همراهی٬هیچ نوایی٬هیچ کسی نباشد(این٬زیاده طلبی ست؟)...پس٬کنون٬بمان و آگاه اشک من نباش! ببین چه بزرگ شده ام! دیگر به رویم نمی آورم که من همان کودک بی تاب ام. همان تشنه. همان رفته به بیراه(چرا خبرم نکردی؟).

                            *                                                                           *

عجیب دغدغه ای! من٬ حضوری می خواهم نه از جنس اینجا و اکنون. بی شک٬خبرت نیست. کسی را تنها گذاشته ای و...کسی را ـ نه از امروز و دیروز ـ ویران کرده ای و...

آه میم! همه چیز به رویایی آشنا می ماند. به واپسین شام پاییز. به سوز...به حالا:که تو نیستی و من٬ آرزو می کنم «نیست» باشم و تو به لذت و تجربه ی بودن بنشینی. از اینرو روانه ات کردم. منزل کن و زندگی را در آمدوشد و فریادهای اینجا خلاصه نکن! به آرامش بیندیش!...دوستت دارم!

 

کات!

پ.ن:« جشن تولد یه بچه س٬ولی بچه هم نداریم...»

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:31  توسط هامون  |