نفس روح تو
داشت یادم میرفت خانوم جون. از تو چه پنهون امروز تو استودیو اصلن خوب نبودم! دمغ بودم و پیاده روی کوچه پسکوچه های یوسف آباد هم آرومم نکرد...همسایه ی خونه ی "بهبودی" رو دیدم. دخترشون ـ گلنار ـ ماشاالله خیلی بزرگ شده!
*
خواب میدیدم هذیون میگی. عاشق شدی. عاشق من...بس که خری!
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:34  توسط هامون