اقتدار(30)
باز٬وامی داری ام به تنهایی. به پک..."مردمان" را چه انتظار داری تو؟ که به خواب هم اگر سویت کنند٬ گریزانی...نازک پَرِ ناز و شعر! "فروغ" ات می خوانم به حضور سایبان بی آفتاب. نوشِ بغضت٬من٬ بی "قله" و پرلبخند٬میوه ی محبت جانت٬عیان چشمت می کنم. "دشت" را٬رد پای تو٬پرخواهم کرد. "حوالی سپیده" را روشنی و پریزاد سیرابت می کنند...چقدر بگویم نالانی و سیاهی و مستی ات را تاب نمی آورم؟ مرتبه به مرتبه٬از دریغ آغوش و تمنای محبت٬در شگفت بوده ام.
من را ـ سیر ـ نگاه کن و به زمینیان بازگرد! حیفِ تو...
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:46  توسط هامون
