اقتدار(31)
شیفتگی٬آنِ دوران بی خبری ست. چه٬شیفته٬لااقل٬حضوری می طلبد و چون میسر شد٬ می پرد آنهمه وهمِ نشسته جای حقیقت. روزگار من و تو٬پرِ عطش و له له است. چه جای دلدادگی؟...
*
به دیارمان٬یکی شیفته٬دوری می گزید. هراسش بود از فروریختن زیبا بتِ پوشالی اش...نهفته٬به گوشش خواندم زمزمه ای زیبا. شیرین اش آمد...
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:16  توسط هامون