روز دوازدهم
به میهمانی می روم. میهمانی عروسی. همان آشنایان تو که مرا در مراسم نامزدی٬همراه نبردی و...
گفتی شبی که گذشت٬سردت شده. به ساعت سه و نیم بامداد٬از سرمایی تلخ بلند شدم و کولر را خاموش کردم. گفتی دلت تنگ است و شوق دیدار در «آی کیا» بسی شیرین. از سوغاتیهای فرنگ گفتی. از باران٬شر و شر و ای کاش من نیز می بودم!
نازنین! اینجا٬بهاری ست. با همه حکایات نه چندان شیرینش٬با همه تنهایی هاش٬جایی ست از برای آمدوشد نفس. هه!
نیستی و نمی دانی در غوغای کتاب و سیگار و شبانه٬وقتی اذان صبح شنیده می شود٬چه لذتی ست! چه لذتی ست! هستی و دل را قسم می دهم از آشوبش حرفی نزند. جویای احوال می شوی و
«حال همه ی ما خوب است
اما
تو باور مکن! »
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 9:45  توسط هامون
|