تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - افسانه ی توام،من

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

افسانه ی توام،من

ماهی قرمز٬گوشه ای کزکرده. دلم برای هردومان می گیرد. پسِ گریه و پیک های تنهایی٬می شوم یک غروب ناب. یک حدیث بی مثال...می نشینم و خیره به ته مانده ی گیلاس های شب پیش٬ افسانه می شوم. خیال...

با من و ماهی قرمزم٬بیگانگی نکن! سکوت و به هم ریختگیِ این خانه٬دوست داشتنی ست! بیا!... دوباره٬شیدا و آوازه خوان٬می خندیم و دور از غریبان٬رخی هم به اشک می زنیم.

*

...می رویم حوالیِ نفس. این صفحات٬روزگاری بسته می مانند و...

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:23  توسط هامون